تبليغاتX
همه چی زود تموم شد

همه چی زود تموم شد

نسلی هستیم که حرفهای مهم مان را به زبان نیاوردیم .... تایپ کردیم

امشب نمیدونم چرا ولی بعد از مدت ها خواستم اینجا بنویسم(بدون اغراق)

همیشه کوتاه نویسی رو دوست داشتم

آهای رفیق نیمه راه...تو منو ذره ذره سوزوندی حالا داره خاکسترای همون آتیش تو چشم خودت میره!!!فکر کردی یه دل شکستی تموم شد هنوز بعد از  بیست و چند سال یاد نگرفتی که خدا از حق الله میگذره ولی از حق الناس نمیگذره؟یاد نگرفتی که اگه دل بشکنی بقیه ی عمرت تباه میشه

هیچوقت اشکا و التماسایی که بهت کردمو یادم نمیره

اومدم بگم:هیچوقت نمیبخشمت


+ نوشته شده در هفدهم دی 1390 ساعت 19:57 توسط حنانه |

همه درد من اینست

یک نفر در زندگی ام هست

که نیست


+ نوشته شده در بیست و چهارم آبان 1390 ساعت 12:16 توسط حنانه |

قصه اصحاب کهف یک شوخی است

اینجا یک شب که بخوابی همه تو را از یاد میبرند


+ نوشته شده در بیست و چهارم آبان 1390 ساعت 12:13 توسط حنانه |

قدم های من به هیچ خیابانی بدهکار نیست

دیشب دیوانه وار تمام شهر را گز کردم

کفش هایم تب کرده اند از این همه فاصله


+ نوشته شده در بیست و چهارم آبان 1390 ساعت 12:10 توسط حنانه |

سکوت سرد این روزها را نگذار به حساب آرامشم

خیلی وقت ها "مرگ"در سکوت اتفاق میفتد


+ نوشته شده در بیست و چهارم آبان 1390 ساعت 12:7 توسط حنانه |

دلی که شکستی را

گچ چاره نکرد

گل گرفتمش


+ نوشته شده در بیست و چهارم آبان 1390 ساعت 12:5 توسط حنانه |

قلاده ی سگ ها را گشوده ام

یک امروز را حوالی قلب من پرسه نزن


+ نوشته شده در بیست و چهارم آبان 1390 ساعت 12:4 توسط حنانه |

حافظ

وقتی کار از کار گذشته باشد

دیگر چه فایده دارد فالت در بیاید

یوسف گمگشته...؟!


+ نوشته شده در بیست و چهارم آبان 1390 ساعت 12:2 توسط حنانه |

هر شب

قبل از خواب

بعد از شهادتین

به عشق تو گواهی میدهم


+ نوشته شده در بیست و چهارم آبان 1390 ساعت 12:0 توسط حنانه |

دل درد گرفته ام از بس لیوان های قهوه را سر کشیدم

و...

و تو ته هیچکدام نبودی


+ نوشته شده در بیست و چهارم آبان 1390 ساعت 11:59 توسط حنانه |

تنهام

راننده تاکسی اسکناس مچاله شده را از دستم گرفت و گفت:تنهایی

مکث کردم و گفتم :خیلی وقته


+ نوشته شده در بیست و چهارم آبان 1390 ساعت 11:57 توسط حنانه |

من یک دخترم

نگاه به صدا و بدن ظریفم نکن

اگر میخواستم تمام هویت مردانه ات را به آتش میکشیدم


+ نوشته شده در بیست و چهارم آبان 1390 ساعت 11:54 توسط حنانه |

من رسما از بزرگسالی استعفا میدهم

+ نوشته شده در بیست و چهارم آبان 1390 ساعت 11:49 توسط حنانه |

در بین خاطراتت گم شده ام

دیشت همه خاطرات تو را دور ریختم

امروز....

هرچه میگردم خودم را پیدا نمیکنم


+ نوشته شده در بیست و چهارم آبان 1390 ساعت 11:47 توسط حنانه |

وبالت نمیشوم

راه که میروم

مدام برمیگردم پشت سرم را نگاه میکنم

دیوانه نیستم

خنجر از پشت خورده ام


+ نوشته شده در بیست و چهارم آبان 1390 ساعت 11:44 توسط حنانه |

بدون شرح

گاهي شايد لازم باشه از ياد ببريم.....
ياد آنهايي را كه با نبودنشان بودنمان را به بازي گرفتند!!!


+ نوشته شده در ششم مهر 1390 ساعت 0:5 توسط حنانه |

مادرم هنوز
من را به جان تو قسم ميدهد!!!
ميبيني،
تنها من نيستم که رفتنت را باور نميکنم!!

+ نوشته شده در سی ام شهریور 1390 ساعت 0:10 توسط حنانه

جای پای رفتنت

وقتي براي هزارمين بار آهنگ رو play ميكنم
ديگه صداي همه در مياد
اونا نميدونن كه نت به نت اين آهنگ
خاطرات با تو بودن رو واسم تداعي ميكنه...

پ.ن:حتی با سیاه ترین عینک دودی نبودنت بدجوری چشمانم را می زند


+ نوشته شده در بیست و هشتم شهریور 1390 ساعت 11:46 توسط حنانه |

بدترین تولد 16 سال اخیر

خیلی سخته روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز اونی که به خاطرش زنده ای

گله ای ندارم او روز تولد مرا فراموش نکرده او مرا فراموش کرده

پ.ن:تولدم مبارک


+ نوشته شده در بیست و پنجم شهریور 1390 ساعت 19:29 توسط حنانه

موضوع انشا : تابستان خود را چگونه گذراندید؟

به نام خدا

"بی او ...."

پ.ن:تمام شد من به عقد غم ها در آمدم !!!!


+ نوشته شده در هجدهم شهریور 1390 ساعت 16:3 توسط حنانه |

بدون مقدمه

کارگردان ماهري شده ام
در نبود تو
وقتي تو نيستي
خاطرات خوبمان
را باز سازي ميکنم
همينجا
جلوي چشمانم...

 

پ.ن:هی غریبه روی کسی دست گذاشتی که همه ی دنیای منه....

 بی وجدان انقدر راحت به او نگو عزیزم


+ نوشته شده در شانزدهم شهریور 1390 ساعت 16:37 توسط حنانه |

خشت خانه دلم بوی نم گرفته است

تو تقصیر نداشتی

این من بودم که دوست داشتنی نبودم

حتی برای خودم !!!

smstak (3)

 

پ.ن:اين نيز نه ! بزرگوارانه دروغ نخواهم گفت ؛ اين نيز نمي گذرد !

برای مدتی نیستم ....نیاز دارم که با خودم تنها باشم

یاعلی مدد


+ نوشته شده در پنجم شهریور 1390 ساعت 22:38 توسط حنانه |

من..تلخ تر از همیشه

من اینجام

جایی که وقت رفتنت ایستاده بودی

آمده ام اینجا تا ببینم

از اینجا چگونه بودم که تو اشکهایم را ندیدی؟

 

پ.ن:برای ماندنت به همه ی مقدساتم التماس کردم

برای همین....

حالا به تک تکشان کافرم


+ نوشته شده در چهارم شهریور 1390 ساعت 22:30 توسط حنانه |

به من کمک کنید

میگویند روزی هست که خدا چرتکه در دست میگیرد و حساب کتاب میکند

و آن روز تو باید تاوان کاری که با من کردی را بدهی...

فقط نمیدانم تاوان دادن آن موقع تو به چه درد من میخورد

پ.ن:کسی میداند ؟


+ نوشته شده در سوم شهریور 1390 ساعت 1:50 توسط حنانه |

چرنديات شبانه من

خدایا اینکه میگی از رگ گردن به من نزدیک تری و این حرفا...

در سطح شعور من نیست به قرآن

یه دیقه بیا پایین میخوام بغلت کنم

پ.ن:هميني را كه هستي دوست دارم وگرنه از اين بهترت را همه دوست خواهند داشت


+ نوشته شده در یکم شهریور 1390 ساعت 2:23 توسط حنانه |

مولا علی

کاش این شب ها که

قرآن به سر می گذاریم

نیزه نباشیم

Image Detail

پ.ن: التماس دعا


+ نوشته شده در سی ام مرداد 1390 ساعت 1:35 توسط حنانه |

دختریکه دنیا برخلاف آرزوهایش گذشت

۱.گناهش گردن خودت

امروز روزه بودم که حسرت تو را خوردم

۲.برام کف زدند در آغوشم گرفتند تایید و تشویقم کردند که فراموشت کردم دیگر تا ابد بر لبانم لبخندی تصنعی میهمان است (نفهمیدند که فراموشت نکردم از شدت درد به بی حسی رسیده ام)

اما بین خودمان باشد هنوز تنها دلبرکم تو هستی

پ.ن:این نوشته ها حاصل پریشانی یک ذهن پوچ است

خواندنش را به هیچ بنی بشری توصیه نمیکنم


+ نوشته شده در بیست و ششم مرداد 1390 ساعت 17:22 توسط حنانه |

میخواهی مرا بشناسی تا آخرش را بخوان

من اینگونه نبودم.

من سرکش بودم .من جوان بودم من عاشق بودم.

همه جا را بر هم می زدم تا رام

شدگان رم کنند.

هر جا پا می گذاشتم،

نوای عشق را یادآوری می کردم و به

خفتگان آن را می آموختم.

آنقدر جنب و جوش داشتم که گاهی

احساس می کردم پرواز می کنم.

آنقدر بصیرت داشتم که هنگام خروش

موجها خدا را  می دیدم.

دلسوخته ها مرا که می دیدند از نو

شروع می کردند. 

پیرها مرا که می دیدند طراوت جوانی را مرور می کردند

کودکان مرا همراز قصه هایشان می کردند.

من اینگونه نبودم.

عاشقان را پس میزدم تا عاشق تر شوند

ومعشوق

را هر روز سلام می دادم

تا مگر روزی دلتنگم گردد. گلها را

آب می دادم تا قدری از طراوتشان را

به من هدیه کنند. پرندگان را غذا می دادم تا

برایم دعا کنند.

برایشان آواز می خواندم تا بلندتر

خدا را صدا زنند.

به کودکان می آموختم چگونه خداوند

را فراخوانند.

و به دختران یاد می دادم چگونه

لبخند بزنند.

به مجنونان سودای عاشقی و به

معشوقان ناز را می آموختم

من اینگونه نبودم

شبها فرشته ها برایم لالایی

  می گفتند و در خواب

خدا مرا نوازش می کرد.

حافظ نیتم را می دانست و با من

حرف می زد

 وقتی دلم می گرفت

ابرها هم می گرفتند

و می باریدند و وقتی شاد بودم برگها

برایم می رقصیدند و

موجها پایکوبی می کردند.

من اینگونه نبودم.

تا روزی زمین و آسمان به من حسادت کردند

 برایم دامی دوختند .

تا مگر به آن گرفتار شوم و رام شوم.

در یکی از روزهای نخستین بهار بود که من او را دیدم

هوا نه سرد بود نه گرم نه زیبا بود

نه زشت، نه خلوت و نه پر ازدحام

نه ابری نه آفتابی. همه چیز عادی بود.

و من مانند عاشقان خوشدل و مهربان

قلبم را با احتیاط

در دو دستم گرفتم

و با تبسمی کودکانه آن را به تو

تقدیم کردم.

تو آن را گرفتی، نگاهش کردی و

خندیدی

فهمیدم ، به سادگیم خندیدی!

و این همان دامی بود که روزگار

برای رام کردنم

اندیشیده بود.

و من دیگر دلم را ندیدم.

دلم کجاست؟ پیش تو که نیست ؟ آن را

چه کارکردی؟

لا اقل بگو کجاست تا خودم آن را

پیدا کنم؟!

دلم آن قدر سنگین بود که آن را رها کردی؟

یا آنقدر سبک بود که پروازش دادی؟

شاید آنقدر بزرگ بود که جای سینه ات

را تنگ کرده بود؟!

یا آنقدر کوچک بود که گمش کردی؟

گم شده؟؟

میدانم هیچ کدام از اینها نیست

آن را شکستی و

هر تکه اش را به دور دستی پرتاب

کردی تا هیچ وقت

آن را نیابم و دیوانه شوم.

 و از آن روز نه دیگر صدای پرنده ای برایم دلنشین است .

نه خروش موجی برایم زیباست .

 نه لبخندی، نه امیدی، نه بوسه ای نه آوازی....

حتی حافظ هم دیگر به من راست

 نمی گوید دیگر از آن

تک سوار خبری نیست.

 چهره ام حوصله آینه را سر می برد و

صدایم برای دیگران

عادت شده کاش دلی در کار نبود که عشقی باشد.

اصلا" نفهمیدم کی پیر شدم.


+ نوشته شده در بیست و دوم مرداد 1390 ساعت 16:2 توسط حنانه |

من فرهاد شده ام

تیشه و کلنگم را برداشته ام

تو فقط بگو کدام کوه؟؟!!

اینبار تو بگو مرا دوست داری  ....از آسمان قول گرفته ام که به زمین نیاید

پ.ن:پارسال این روزا...سخت بود اما یه تماس تو کل هفته برام بس بود


+ نوشته شده در نوزدهم مرداد 1390 ساعت 16:11 توسط حنانه |

بسوزان ...خاطره های مشترکمان را

 
آتش که گل انداخت

بیا

غنچه غنچه

خاطره سوزی

پ.ن: معطل نکن ...

گاهی صدایم کن مرا به نام کوچک بخوان همین


+ نوشته شده در هفدهم مرداد 1390 ساعت 12:9 توسط حنانه |